تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

خیلی فکر کردم

و پس از آن همه فکر

نتیجه گرفتم

که مادیات رو بی خیال

یک بار هم برای علایقت برو دنبال علم

و علاقه ی من به علومی که به زندگی مخلوقی به نام انسان مربوط میشه

به یکی از حوزه های مربوط به انسان و اجتماع

پس بررسی های زیاد و سبک سنگین کردن و جامع بودن

تصمیم همایونی را بر آن نهادیم

که

امور بین الملل مطالعه کنیم

حداقلش اینه که اگه قبولم نشدیم خدایی نکرده

یه چیزی حالیمون میشه

میتونم ۴تا کلمه بیشتر مردم را به فیض برسانیم

در همین ابتدای کار

با ایسم های فراوانی روبرو شدیم

که خود نشان از سردرگمی بشر و یا تنوع طلبی یا.... این نوع موجود را نشان می دهد

احسنت

خوب

مث بچه های با ادب برایم آرزوی موفقیت کنید

 

پ.ن:

سفارت ایران در رم

ما

داریم میایم

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:54 توسط مصطفی| |

بی خوابی بسرم زده است

این روزها برای رسیدن به تو زیاد فکر میکنم

اتاقم تاریکه و در بسته و من پاهایم درون سینه ام جمع کرده ام

فکر میکنم

به تو

به فردای با تو

سرم را می خارونم(میخوارانم)

از بس تمیز است حوصله ام سر میره

خوب چیزی پیدا نمی شه

باز به تو فکر می کنم

گاهی کتاب تاریخم را ورق می زنم

خنده ام میگره

گریه ام میگره

نمی دونم و حوصله ام سر میره

از بس سنگینه

دستام دردمیان یاد دستا ی خالی بی دستات میوفتم و کتاب رو میبندم و پرتش میکنم کنار تختم

تاریخه دیگه....

 باز تویی من

همین الان

یا

چند ماه

چند سال

آنطرفتر

من و تو

.............................

وروجک کوچولی خونه ی ما هم خواب نداره یکدفعه در اتاقم و باز میکنو با اون زبون چند سال بزرگتر از خودش میگه

هنو نخوابیدی

میگم نه

شاید میدونه به خاطر تو بیدارم............

بهش میگم

برو بخواب بچه

میگه

خوابم نمییاد  و میره

من و تنها میذاره با فکر تو

باز

من میمونمو تو

من و تو

امروز

فردا

همیشه

من و تو

نور مونیتور توی اتاق تاریک

چشای بی عینکم رو میزنه

فردا اینارو میخونی

تا فردا شب بخیر

خوب بخوابی

من بازم فکرمیکنم

به تو

به فردای با تو

به یادت

مصطفی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط مصطفی| |

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:51 توسط مصطفی| |

ها؟

چیه خدا

دوست داری هر هر بخندم

که چی بشه؟

بخندم به این چند سال

به سختیایی که الان میکشم

به اشکی که تو چشام حلقه زده

به چونه ای که به زور دندونام نمی لرزه

باشه

همه چی خوبه

قبول دارم

خودتم می دونی که قبول دارم

اینام دردو دل

۱۰۰ بار بهت گفتم

اگه من قراره به اون دلیل که خودتم می دونی هی رنج بکشم

اون طفل معصوم اسیر من نشه

من اذیتش نکم

بهت نگفتم؟

بسه دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم

هیچیم دلخور نیستم

چون اشکال از منه

خدایا ممنون به خاطر دل نازکی که بهم دادی

تقصیر هیشکی نیست

تقصیر خودمه

 

پ.ن:

ارشد هم قبول نشدم

باشه واسه سال دیگه

 

پ.ن:

همه ی این هزار حرف نگفته ،
این هزار شعر نسروده
،

همه ی این هزار قاصدک سپید

قاصدان هزار "دوستت دارم" -نگفته -

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند ،

نثار تویی که به فروتنی "نیستی"

در تک تک سلول های روح من

لانه کرده ای  .

 

 

حق داری هم ی مشکلات به خاطر نتونستن هاست

نگفتن هاست

من می فهمم و خودم رو به خریت زدم و باز اسیر غم شدم و باز .....

هیچی نگو

نگو بهم

فقط گاهی وقتا

با دستات

غبار خاک صورتم رو پاک کن

همین

کاش اینقدر خاک آلود نبودم

کاش بارون میومد

منو  ببخش

دستات غبار غم گرفتن

نه؟

همش بخاطر منه

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط مصطفی| |

اول کتاب نوشتیم :

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

پ.ن:

یادته؟

پس بخند

مثل همیشه

نه به خاطر من

به خاطر خودمون

به خاطر مایی که میشه

من و تو

 

 

رهبر انقلاب دیروز در سخنان خود فرمودند:

روح قضيه اين است كه هر حادثه‌اي در عالم اتفاق مي‌افتد، اين حادثه يك محاسبه‌اي پيش خداي متعال دارد. هيچ‌كدام از لذت‌ها و رنج‌هاي ما، از شادي‌ها و غم‌هاي ما در اين دنيا بدون ما به ‌ازا در محاسبه‌ الهي نيست؛ هيچ‌كدام. هر سختي‌اي كه ما اين‌جا تحمل كنيم- چه به شكل بيماري باشد، چه به شكل تهي‌دستي باشد، چه به شكل مظلوم واقع شدن باشد، چه به شكل فقدان‌هاي دردناك باشد- هرچه باشد، پيش خداي متعال يك ما به ‌ازاي نيك دارد. هرچه از اين كفه، كم بشود در آن كفه جبران خواهد شد؛ بدون ترديد. اين را بايد بدانيم. لذا همه‌ اين مصائبي كه بر ما در زندگي وارد مي‌شود، پيش خداي متعال اجر دارد. حتي حوادث بي‌اختيار. هيچ‌كس به اختيار خود بيمار نمي‌شود. اما در روايات دارد كه بيمار و دردمند به خاطر بيماري پيش خداي متعال مأجور است. يعني در حساب الهي، هيچ‌كدام از رنج‌هاي ما بدون پاسخ بدون ما به ازا باقي نخواهد ماند.
اين را فقط براي اين نگفته‌اند كه ما تسلي پيدا كنيم در مواجهه‌ با رنج‌هاي ‌جهاني، زورآزمايي نكنيم. نه، آن زورآزمايي هم به نوبه‌ خود مجاهدتي است كه هم لازم است و هم داراي اجر است. خطاست اين تهمتي كه در طول سال‌هاي متمادي از سوي گروه‌هايي به اسلام زده مي‌شود كه در اسلام مي‌گويند: صبر كنيد بر اين مصيبت‌ها به معناي اين‌كه تحمل كنيد، مقابله نكنيد تا آن كساني كه مصيبت‌ها را وارد مي‌كنند، راحت بتوانند خودشان را از سختي‌ها و پيگيري‌ها و انتقام‌ها رها كنند. نه، اين‌جور نيست قضيه. ايني كه اسلام به ما مي‌گويد اين مصيبت‌ پيش خدا اجر دارد، معنايش اين نيست كه ما براي جبران اين مصيبت، براي جلوگيري از مصائب مشابه، ‌براي كم كردن همين مصيبت تلاشي نكنيم. نه، اين تلاش هم لازم است. بنابراين اجر الهي هم هست.

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط مصطفی| |

تو

یوسفی برای یعقوب من

هارونی برای موسایم

و امروز

اسماعیلی برای ابراهیمم

همه ی این ها را خدا به من فهماند

و خدا

یوسف را به یعقوب،هارون را به موسی و اسماعیل را به ابراهیمش بخشید

و تو را به من خواهد بخشید

میدانم....

اندکی صبر

سحر نزدیک است

 

پ.ن:

تو یه همراهی

یه همراه واقعی

یه همراه که میشه باهاش ابدی شد

یکی که میشه باهاش به بزرگترین آرزو رسید..............

 

پ.ن:

همه این ها از برکت بودن آن پدر مهربان است

آن همیشه حاضر

آنکه همیشه هست

به قول سهراب:

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:16 توسط مصطفی| |

وقتی باید اون دکمه قرمز رو فشار داد یا اون کشوی خوش رنگ رو قولپی هلش داد پایین...

وقتی باید گفت فعلا خداحافظ...

وقتی صبح پا میشی و تنهایی

وقتی حرف هایت را نمی توانی به زبان بیاوری

وقتی می خواهی بخندی و نمی دانی به کدامیک از اینها باید بخندی

وقتی خنده ها می ماسد به لب

وقتی.....

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی،فقط امید به وعده ی خداست که بازدم نفس هایم می شود

بازدم روزهای با هم بودن

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است..........................

بیا که باید چترها را بست....زیر باران باید رفت

بیا تا بهمه بگویم ماه بالای سر تنهایی ام است

بیا که دلم.....

فقط بیا

همینجا

کنارم

شانه به شانه ام

بیا

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط مصطفی| |

در نگاهت چیزی است

که نمی دانم چیست

مثل بوی نم بعد باران

مثل آرامش بعد یک درد

 مثل پیدا شدن واژه گم کرده یک شعر بلند ناقص

من به آن محتاجم

 به دو چشم مهربانت

   و هنوز مثل آن لحظه خوب آغاز

من به خود می گویم:

    که هزاران سال است می شناسم او را....

 

پ.ن:

این شعر بیشتر از اونکه لایق چشمای من باشه لایق چشمای مهربون تو بود

پ.ن:

چه روزی بود امروز

مخصوصا لحاظاتی که به تو گذشته بود

وقتی صداتو امروز بار اول شنیدم خیلی جا خوردم

خیلی

ولی وقتی دلیلش رو فهمیدم اشک تو چشمام حلقه زد

گفته باشما گریه نکردم

بینی مم هم اونجوری نبود

حالا اگرم بود غصه ی تو بود عیب نداره

مرد اگه گریه ام بکنه باید بگه نههههههههههههه

گریه نکردم

به روم نیار

خجالت میکشما

خیلی سختی کشیدی امروز

ممنون که به خاطر من تحمل کردی

ممنون

و ممنون که بهم گفتی

و بازم ممنون که همراهم بودی تا الان

درکم کردی

و خیلی جاها بهم کمک کردی

شانه به شانه

ممنونم

بقیه حرفا هم خصوصیه

پیشم که باشی بهت میگم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:54 توسط مصطفی| |

 

پ.ن:

این حاکی از یه روز پاییزی بارونیه

که من و تو در حال بازی بدو بدو دنبالم بدو هستیم

کلی ام خوش میگذره

کلی میخندیم

تو که به من نمی رسی

ولی ارفاقت می کنم

پامو گلو پام میندازم و میوفتم که بهم برسی

آخیش

چه هوایی می خوره این احساس

دلم گوگولی مگولی شد

پ.ن(نوشته شده در ساعت۹:۴۰ صبح ):

امروز پا که شدم

نو نوار کردم

اتاقم که کلی وقت بود نا مرتب بود تر و تمیز کردم

کمدم رو مرتب کردم

دستمال کشیدم

همش به خاطر اینه که تو میای

یه روزی از این روزا میای

میای

میای

میخوام وقتی اومدی بگی باریکلا آقا

چقدر مرتبه اینجاها

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:10 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin