وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
پاشو ببینمت چرا من خوابم برد ؟ چرا بیدارم نکردیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ تقصیر خود خوابالومه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلتنگممممممممممممممممممممممممممممممممم پاشو مهربونم پاشو باهام حرف بزن جون من پاشو کاش خوابم نمی برد قلبم صداش باز و بسته شدنش میگه دلم تنگه پاشو به خاطر من پاشو نه یادم نبود تو بخواب آروم آروم من بیدارم دیگه خواب به چشمام نمیاد دلتنگم مرا عهدیست با ماهی،که آن ماه آنِ من باشد مرا قولیست با جانان،که جانان جان من باشد از چی بنویسم خدا وقتی میگم خدا بغض گلومو میگیره قربونت برم آخه من مگه چند سالمه مگه چندتا پیرهن پاره کردم آخه فداتشم مگه من جایی دیگم رفتم خوش مرام کجا رفتم همش خواستم تو مشکل گشام باشی ای خدا حال منو نیت منو آرزوی منو می دونی یه نظر خدا من بدم می دونم قربونت برم مشکلم رو حل کن باشه؟ این مخم به استراحت احتیاج داره به آرامش به بودن ها به خندیدن ها به........ پ.ن: تموم شهر خوابیدن،من از عشق تو بیدارم یه روزی می فهمی از چشمام،چه احساسی به تو دارم دراز کشیدم بق کردم و چشمامو بادستام دستمالی میکنم انگشتام خیس شدن خیس دلتنگم و هیچ دلیلی برای دلتنگ نشدن ندارم دلتنگم چون تو نیستی بی تو سخت میگذرد مهربانم دلتنگم دلتنگ و تو چشمانت را بسته ای با لبخندی که دلتنگم می کند برخیز با من حرف بزن ای صبح به باد صبایت بگو از سمت دولت ما فردا بوزد به سپیده ات بگو فردا از سمت دل ما طلوع کند دلتنگم دلتنگ تا صبح با تو چند قدم مانده است؟ آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ ... خدا ... تو بخند فقط بخند فقط فقط بخند خواهش می کنم بخند من بی لبخند تو می میرم،پس بخند می خواهم بنویسم که چقدر دلتنگی من بززررگ است می خواهم زیر باران بروم تا تو دلتنگی چشمانم را نبینی می خواهم بنویسم ولی نمی تونم نمی تونم پ.ن: هیچ اراده ای بالاتر از اراده ی خدا نیست و هیچ کس به اندازه ی خدا به انسان نزدیک نسیت پس من زنده ام به امیدت . . . . خدا مستلزم صبر بر رنج هاست پس برادر خوبم،برای جانبازی در ره آرمانها یاد بگیر که در این سیاره ی رنج صبور ترین انسان ها باشی *شهید سید مرتضی آوینی* پ.ن: ای که گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف نباشد که تو باشی و مرا غم ببرد ثانیه های زندگی ام شمارش معکوس دست های شما را می نوازند عزیز دلم مهربانم مولایم ما بی کرانیه نگاهت را به رنج نشسته ایم تا شما با اشک شما یاریمان کنی درمانده ایم درمانمان کن.... اگر نفسی است در نفسمان فدای اولین دیدارمان می بینی ام عزیز دلم،چقدر غمگین،تو می دانی اگر نفسی می کشم بخاطر آن است که روزی نفس کش کوچه ی مهربانیت شوم همه ی آرزوهایم از اینجا آغاز می شود صبر می کنم مولایم چشم ... و نگاههایم که غزل نمیشود دیگر، تا حرف به حرف، کلمه به کلمه مزمزهشان کند کسی... تا کام تلخش به شیرینی بزند کمی که... که چه بشود؟! تو میدانستی، تو میدانی... تو همه چیز را میدانی. تو... تو که اینطور زل زدهایی به دست و پا زدن من، در این خلائی که معلق نگهم داشتهایی به نمیدانم کدامین گناه، به کدامین تمنّا، کدامین خواستن؟ که دور از نگاه تو، دزدانه در دلم پا گرفته باشد، که مگر تو نبودی؟ مگر تو از این خانه رفته بودی که حجمی غیر از تو، به بیوزنی نسیم حتی، پر کرده باشد این در و دیوار شیشهایی را؟ نه!... تو بوده ایی، همیشه هستی... مثل همان وقت که خوانده بود: شب فراق که داند... ؛ و صدایم که لرزیده بود و خواسته بودم که نفهمد و فهمیده بود انگار!... تو بودی. مثل همه آن وقتها که میگفت تو داری میخندی و نمیدانستم میخندی یا نه؛ وقتی دستم لرزیده بود و مشت کرده بودم انگشتهایم را، و اینها را ندیده بود و دیده بودی همه را. دیده بودی وقتی دلم لرزیده بود و مشت نکرده بودمش که در سینهام... دیده بودی. تو همیشه میبینی، همه چیز را میبینی... مثل همین دست و پا زدن من، در این خلائی که معلق نگهم داشتهایی به نمیدانم کدامین... ......................................... پ.ن: خدایا حالا... خستهام. آنقدر خسته که نه نوایی برای دعا برایم مانده، نه گلویی برای بغض، نه چشمی برای گریه... خستهام، میشنوی؟... تمام این بیابان را دویدهام، یک نفس. از پا افتادنم را میخواستی ببینی؟ ببین!... خوب تماشا کن!.. خدایا با همه ی این غر زدنهام جایی نمی رویم همین جا میمانیم ما قول داده ایم به تو که صبور باشیم صبور ما با همه ی دلتنگیمان مینویسیم خوبیم به خاطر تو خدا



| Design By : Night Skin |


