تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

پاشو عزیزم

پاشو ببینمت

چرا من خوابم برد

؟

چرا بیدارم نکردیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

تقصیر خود خوابالومه

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلتنگممممممممممممممممممممممممممممممممم

پاشو مهربونم

پاشو باهام حرف بزن

جون من پاشو

کاش خوابم نمی برد

قلبم

صداش

باز و بسته شدنش میگه

دلم تنگه

پاشو

به خاطر من پاشو

نه

یادم نبود

تو بخواب

آروم آروم

من بیدارم

دیگه خواب به چشمام نمیاد

دلتنگم

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:35 توسط مصطفی| |

 

 

مرا عهدیست با ماهی،که آن ماه آنِ من باشد

مرا قولیست با جانان،که جانان جان من باشد

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:48 توسط مصطفی| |

چی بگم آخه؟

از چی بنویسم

خدا

وقتی میگم خدا بغض گلومو میگیره

قربونت برم

آخه من مگه چند سالمه

مگه چندتا پیرهن پاره کردم

آخه فداتشم

مگه من جایی دیگم رفتم

خوش مرام

کجا رفتم

همش خواستم تو مشکل گشام باشی

ای خدا حال منو

نیت منو

آرزوی منو

می دونی

یه نظر

خدا

من بدم

می دونم

قربونت برم مشکلم رو حل کن

باشه؟

این مخم به استراحت احتیاج داره

به آرامش

به بودن ها

به خندیدن ها

به........

پ.ن:

تموم شهر خوابیدن،من از عشق تو بیدارم

یه روزی می فهمی از چشمام،چه احساسی به تو دارم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:27 توسط مصطفی| |

دراز کشیدم

بق کردم و چشمامو بادستام دستمالی میکنم

انگشتام خیس شدن

خیس

دلتنگم و هیچ دلیلی برای دلتنگ نشدن ندارم

دلتنگم

چون تو نیستی

بی تو سخت میگذرد

مهربانم

دلتنگم

دلتنگ

و تو چشمانت را بسته ای

با لبخندی که دلتنگم می کند

برخیز با من حرف بزن

ای صبح

به باد صبایت بگو از سمت دولت ما فردا بوزد

به سپیده ات بگو

فردا از سمت دل ما طلوع کند

دلتنگم

دلتنگ

تا صبح با تو چند قدم مانده است؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:32 توسط مصطفی| |

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

...

خدا

...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:23 توسط مصطفی| |

بخند

تو بخند

فقط بخند

فقط فقط بخند

خواهش می کنم بخند

من بی لبخند تو می میرم،پس بخند

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:29 توسط مصطفی| |

می خواهم بنویسم برایت

می خواهم بنویسم که چقدر دلتنگی من بززررگ است

می خواهم زیر باران بروم

تا تو دلتنگی چشمانم را نبینی

می خواهم بنویسم

ولی نمی تونم

نمی تونم

 

 

پ.ن:

هیچ اراده ای بالاتر از اراده ی خدا نیست

و هیچ کس به اندازه ی خدا به انسان نزدیک نسیت

پس من زنده ام

به امیدت

.

.

.

.

خدا

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:51 توسط مصطفی| |

آرمان خواهی انسان

مستلزم صبر بر رنج هاست

پس برادر خوبم،برای جانبازی در ره آرمانها

یاد بگیر

که در این سیاره ی رنج

صبور ترین انسان ها باشی

 

*شهید سید مرتضی آوینی*

 

پ.ن:

ای که گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حیف نباشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

ثانیه های زندگی ام شمارش معکوس دست های شما را می نوازند عزیز دلم

مهربانم

مولایم

ما بی کرانیه نگاهت را به رنج نشسته ایم

تا شما

با اشک

شما

یاریمان کنی

درمانده ایم

درمانمان کن....

اگر نفسی است در نفسمان

فدای اولین دیدارمان

می بینی ام عزیز دلم،چقدر غمگین،تو می دانی اگر نفسی می کشم بخاطر آن است که روزی نفس کش کوچه ی مهربانیت شوم

همه ی آرزوهایم از اینجا آغاز می شود

صبر می کنم مولایم

چشم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:22 توسط مصطفی| |

 حرف­های من میان دانه­های زرد خوشه­های گندم جا مانده است شاید هنوز از پس فصل درو گندمزاری جا مانده باشد.

  ... و نگاه­هایم که غزل نمی­شود دیگر، تا حرف به حرف، کلمه به کلمه مزمزه­شان کند کسی... تا کام تلخش به شیرینی بزند کمی که... که چه بشود؟! تو می­دانستی، تو می­دانی... تو همه چیز را می­دانی. تو... تو که اینطور زل زده­ایی به دست و پا زدن من، در این خلائی که معلق نگهم داشته­ایی به نمی­دانم کدامین گناه، ­به کدامین تمنّا، کدامین خواستن؟ که دور از نگاه تو، دزدانه در دلم پا گرفته باشد، که مگر تو نبودی؟ مگر تو از این خانه رفته بودی که حجمی غیر از تو، به بی­وزنی نسیم حتی، پر کرده باشد این در و دیوار شیشه­ایی را؟

  نه!... تو بوده ایی، همیشه هستی... مثل همان وقت که خوانده بود: شب فراق که داند... ؛ و صدایم که لرزیده بود و خواسته بودم که نفهمد و فهمیده بود انگار!... تو بودی. مثل همه آن وقت­ها که می­گفت تو داری می­خندی و نمی­دانستم می­خندی یا نه؛ وقتی دستم لرزیده بود و مشت کرده بودم انگشتهایم را، و اینها را ندیده بود و دیده بودی همه را. دیده بودی وقتی دلم لرزیده بود و مشت نکرده بودمش که در سینه­ام...  دیده بودی. تو همیشه می­بینی، همه چیز را می­بینی... مثل همین دست و پا زدن من، در این خلائی که معلق نگهم داشته­ایی به نمی­دانم کدامین...

 .........................................

پ.ن:

خدایا

  حالا... خسته­ام. آنقدر خسته که نه نوایی برای دعا برایم مانده، نه گلویی برای بغض، نه چشمی برای گریه... خسته­ام، می­شنوی؟... تمام این بیابان را دویده­ام، یک نفس. از پا افتادن­م را می­خواستی ببینی؟ ببین!... خوب تماشا کن!..

 

خدایا

با همه ی این غر زدنهام

جایی نمی رویم

همین جا میمانیم

ما قول داده ایم

به تو که صبور باشیم

صبور

ما با همه ی دلتنگیمان

مینویسیم

خوبیم

به خاطر تو

خدا

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:32 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin