تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کن

یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

 

پ.ن:

دست به دست هم دهیم ایران را آباد کنیم

زنده با ایران

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:44 توسط مصطفی| |

این پست جهت تشکر از همه ی محبت هات

همه ی دلگرمی هات

همه ی توجه هات

همه ی بودن هات

همه ی تو

همه ی همه ی همهون چیزهایی که به خاطرش انتظار می کشیم

گذاشته شده است

ممنونم همه ی آرزوهام

ممنونم ازت

ممنون که هستی

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:34 توسط مصطفی| |

این روزها شاید زیاد ورجه وورجه کنم

شاید خیلی داد وبیداد کنم

تو جمع که باشم میترکونم

می دوم

این طرف

اون طرف

ولی با همه ی اینا

بدون تو هیچی صفا نداره

حتی اون صبحانه ای که تو داری می خوری از گلوم پایین نمیره

در یک کلام

داغونم

یه جوریم

گوشتو بیار

می دونی چیه؟

دلم میخواد با هم باشیم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:57 توسط مصطفی| |

دیشب خواب دیدم

همان خواب که تو گفتی

همان که تو خواستی

خواب دیدم

خواب تو را

من بودم و تو

در رویا

کاش من بودم و تو

در بیداری

لعنت به سپیده ی صبح بی تو

چقدر تکراری شده است

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:57 توسط مصطفی| |

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:46 توسط مصطفی| |

حسین(ع) آرمان است و کربلا آرمان شهر

و من؟

نمی دانم

خاک کوفه پا گیر است

هوایش آلوده

و زرهای ابن زیاد دست گیر

مردم کوفه همچون زنجیر های در هم تنیده

هزار و چهارصد سال است راه را بر آرمان خواهان جهان بسته اند

ایمانشان را دچار طاعون نیرنگ  کرده اند

و توانشان را به سخره گرفته اند

مظلومان جهان در خاک شهر می غلطند و برای رسیدن به کربلا بند بند دلشان پاره پاره شده است

چشم به راه اشک هاشان روان است

باز در تلاطم حسین اند

تا از خاک به افلاکشان ببرد

از فرش تا عرش

من در این سوی شهر وتو در آنسوی شهر

چشم بهم میدوزیم

ما هم دچاریم

این بار دروازه ی کوفه از کربلا باز می شود

و حسین سوار بر مرکب رهایی پا به خاک  ناپاک کوفه می گذارد

و کربلایی دیگر می آفریند

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin