تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

امروز یه روز خاص بود

بچه ی خوب

آقا

خانم

رفیق

با مرام

بچه ها

من

دیگه

دانشجوی دانشگاه آزاد نیستم

من به طوری رسمی و مبسوط و خیلی با کلاس و غیره

فارغ التحصیل شدم

بزنم اون کف قشنگ رو

باریکلا

مرسی به خاطر تبریکات

کارت پستال ها

اس ام اس ها

و.......

هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نمی تونم بگم امروز خوشحال بودم یا غمگین

اول از همه خدا رو شکر که همه ی مراحل به سهولت انجام شد

ممنونم جناب خدای خیلی مهربون

ولی وقتی داشتم توی کریدور طبقه ی اول دانشکده ی فنی راه می رفتم

سمت چپیه

اونجا که سالن سعدی هستش

وقتی قدم می زدم

یه لحظه مث محتظری که داری می میره و تمام زندگیش جلو چشمش میاد

دور از جون خودم

یهو همه ی خاطرات تلخ و شیرین این ۴.۵ جلو چشمم اومد

همونجا می خواستم بشینم و زار زار گریه کنم

ولی مرد که گریه نمی کنه

قدم می زنه

پس به ادامه ی مسیرم پرداختم و رفتم بقیه کارهام انجام دادم

یادش بخیر

چقدر فعالیت کردیم

جشن تولد

سمینارهای علمی

شب شعر

بزرگداشت مولانا

ستاره ها

اردوها

بیانیه ها

دعواهای حذبی

مجری گری هام

خنده ها

بغض ها

دویدن ها

و.......

گذشت

و خاطره های جدید در راه

انشاالله همشون خیر باشن

دعام کنید

 

پ.ن:

امروز سبزی خردنهای والده رو پاک کردم

ایشان فرمودن از دخترها هم بهتر پاک کردی

باریکلا

خیلی تمیز و مرتب

لپ های منم گل انداخت

 

پ.ن:

امروز با دکتر مخصوص خودم صحبت کردم و فهمیدم حالم خیلی خوبه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:13 توسط مصطفی| |

جاتون خالی امروز قبل از ظهر رفتم

روضه

فاطمیه

خیلی خوب بود

خیلی

یادم بود

یادمون

خاطرمون

آرزوهامون

 

پ.ن:

دوتا خورشید

دوتا ماه ن

دوتا چشمه

دوتا دریا

یکی ساقی

یکی کوثر

یکی حیدر

یکی زهرا

 

پ.ن۲:

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

تشنه ی آب فرات ای عجل مهلت بده

تا بگیرم در بقل

قبر شهید کربلا

 

پ.ن۳:

ماییم و نوای بی نوایی

بسم اله اگر حریف مایی

یا زهرا(س)

والسلام

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:13 توسط مصطفی| |

یه بار یه استاد فلسفه

واسه دانشجوهاش یه مثال زد

یه شیشه اورد

چندتا توپ گلف انداخت توش و از بچه ها پرسید

آیا این شیشه پر شده؟

دانشجوا گفتن:آره(اینا اصلا بدرد کلاس فلسفه نمیخورنا)

دوباره یکم شن درشت ریخت توی شیشه و دوباره سوالشو تکرار کرد وباز اونا گفتن آره

دفعه بعد خاک ریخت و باز سوال رو تکرار کرد

و باز اونا جواب مثبت دادن

چه بچه های خوبی

دفعه ی آخر

یه فنجون قهوه آورد و گفت:

آلان چی؟

باز پاسخ مثبت

گفت:

بچه ها زندگی ما هم عین این شیشه است

که پر از فرصت های بزرگ و کوچیکه که باید قدرشونو بدونیم

حالا

منظور من از این داستان چی بود

حتما برات سواله

وقتی این مطلب رو خوندم ناخوداگاه یاد این موضوع افتادم که

مهم این نیست تو یه فرصت کوتاه که با همید نتونی ایستک میوه های استوایی رو بخوری و از گلوت پایین نره و همش بریزه تو ماشین

مهم اینه که یه عمر کنار هم باشی و هر روز ایستک با طعم های مختلف بخوری

یا مهم نیست که امروز کی ناهار رو حساب کنه

مهم اینه که هر روز مهمون هم باشی

مهم اینه که قدر باهم بودنو بدونی

مهم.....

تو همین فکرا بودم که رسیدیم کرج

تو همین فکرا بودم......

منه فیلسوف

احساس سبکی می کنم

چون اینبار راه درست رو انتخاب کردم

صبر

تحمل

به امید روزهای  خیلی خوب

روزهایی پر از خدا

پر از ما

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:6 توسط مصطفی| |

بسمه تعالی

موضوع: سفرنامه ی کارشناسی ارشد

مبدا:کاشان

مقصد:تاکستان

جهت اطلاع: ر.م

ساعت ۱۰ صبح مورخ پنجشنبه ۱۷/۲/۱۳۸۸

شروع به گرفتن شماره های هتل ها،متل ها و مسافرخانه های قزوین کردیم

همه ی یک پاسخ می دادند

جا نداریم

به همین مناسبت قرار شد بنده تنهایی نرنم

چون مجبور بودم تنهایی در خیابان می خوابیدم

و خودتون بهتر می دنین که چقدر خطرناکه

به هر حال ساعت ۱۵:۳۰ دقیقه ی همان روز همراه پدر و مادر استارت زدیم

اول از همه رفتیم دم خونه ی دایی واسطی که میشه بابایی پریا(۱ساله)

آنجا یک چادر مسافرتی گرفتیم و شروع کردیم به حرکت

ساعت ۱۵:۴۵ ابتدای اتوبان

راننده:م.ق.ک  ی پسر(می)

جونم براتون بگه

از تهران تا کرج

اوه،اا،تق(صدای خوردن دست روی داشپورت توسط آقای پدر)

خودتون می فهمین که چی میگم

قشنگ آبدیده شد ولی

همچین فهمید مصی شوماخر۲ که می گن یه بازی نیست

یه واقعیته

خلاصه

رسیدیم قزوین و رفتیم زیارت شاهزاده حسین و رفتیم پابوس و گفتیم آقا

ما غریبیم و از کراماتت خبر نداریم

خودت همون دعاها که آره......

خلاصه

آقا هم گفت بر پسر هواتو دارم

اومدیم بخوابیم

دم در امام زاده

یهو یکی افتاد و مرد

.........خدا رحمتش کنه

نگران نباشید

من اونقدر فکرم درگیر بود که در بی سابقه ترین حرکت عمرم

تا ۱ بامداد بیدار بودم ولی بهش فکر نکردم

به هر زوری بود خوابیدیم

و صبح با ندای موذن از خواب برخواستیم و نماز به پا داشتیم

اپس از جمع کردن چادر به وسیله ی من یعنی همان مهندس

جمع کرن چادر کار مهندسیه

راه افتادیم

جونم براتون بگه رسیدیم تاکستان

می دونید

احساس کردم وارد یکی از دهات های اروپا شدم

آخه خیلی به مقررات رانندگی اهمیت می دن

توی کل ایران اینقدر مانع و سرعت گیر نیست که تو این تاکستان بود

کلی دلم.......

دانشگاه آینده من

بگو ایشاالله

ته ته شهره

رفتیم توی پارکینگ دانشگاه و با کمال تعجب ازمون پول گرفتن

یکم مرور کردم و رفتم به طرف محل آزمون

طبقه ی سوم کلاس ۳۱۸

چه جالب

کارشناسی هم که امتحان می دادم طبقه ی سوم کلاس ۱۸

ساعت ۸:۰۰:

داوطلبین محترم

دفترچه ی سوالات را بر دارید

ساعت ۹:۳۰:

ایول دانشگاه

چه با کلاس

های بای با آب معدنی دادن

اینجا بود که فهمیدم معاون مالی دانشگاه اقتصاد دان بزرگیه

چرا؟

چون به فکر سلامتی ارشداشونه

می فهمه که ما باید سالم باشیم تا کلی پول ازمون بگیره

باریکلا

به سوالات پاسخ دادم و برای حفظ آبرو نمی گم چجوری

ساعت ۱۰:۳۰ هم اومدم بیرون و پیش به سوی ولایت

اونجا بو که فهمیدم

پدرم چقدر بد و خطرناک رانندگی میکنه

من دیگه نمیشینم کنارش

خلاصه

سرتو درد اوردم

حدود ساعت ۱۵.۴۵ دقیق بود که

کفتر چایی به لونه ش برگشت

...........

امضا:

کارشناس ارشد مکانیک-تبدیل انرژی

م.ق.ک

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 توسط مصطفی| |

دردهای ما مثل دردهای مردم زمانه نیست

کمی شبیه است

آرزوهای ما خوش رنگ وآب نیست

آرزوهای ما

رنگین کمان است

وقتی که باران

از خواب زمان بیدارمان می کند

وقتی بر شیشه ی دلمان می زند

چشم باز می کنیم

زیر باران می رویم

دست باز می کنیم و باران در آغوش می کشیم

ما رنگین کمان را روی زمین

بین خودمان می کشیم

از اینجا تا آنجا

از تو به من

از من به تو

پر از رنگ و فقط یک رنگ

آن هم

یک رنگی

 

 

پ.ن:با آرزوی تو آرامم

با بودنت خوابم آرام ترین خواب هاست...

چون تو هستی

پ.ن:

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن...چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

پ.ن:فردا به قزوین می روم

شبی را در آنجا اقامت می کنم

بعد هم مث یه بچه ی خوب

پا می شم می رم امتحانم رو می دم

کیک و ساندیسم رو می خورم و برمیگردم

موفق باشی جوون

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:47 توسط مصطفی| |

 

در نمازم خم ابروی تو بیاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد و گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله ی حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که زعهد طربم یاد آمد

 

 

 

پ.ن:

می خواستم بنویسم

چند بار نوشتم و وسطش پاک کردم

مونده بودم از کجا  بنویسم

در حالی که تصنیف سر عشق شجریان رو گوش می کردم نگام به حافظ خورد بدون معطلی بازش کردم

که این غزل آمد

گفتم

خوشا حافظ و وصف بی مثالش

دمت گرم

خیر ببینی

نیشمم تا بنا گوشم باز شد

....

پ.ن:

دوستان

جمیعا برای روح حافظ فاتحه بخونید

باشد که ما هم ادای دین کرده باشیم

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:7 توسط مصطفی| |

حس نافرم خوبی دارم

می دانم اگر بخواهم چیزی بگویم

خودم هم از حرفهایم چیزی سردرنمیارم

می ترسم

از دلبستن دوباره

فکرم را مچاله می کنم

می گذارم کنار دلم

تا کلماتش را نبینم

می دانم باز وسوسه می شوم و ان کاغذ کاهی را بازم میکنم

آرزوهایم را می خوانم

۱۰۰ بار حدفاصل آشپزخانه و اتاقم را میروم و می آیم

۳۰بار در یخچال را باز می کنم و میبندم

پاهایم خسته می شوند

می نشینم

باز کاغذ را مچاله می کنم

بدو گوشه ی دل

سی یو بعدا

پرسش(فضولی!!!)؟

نپرسید

چون

خصوصی اند

حتی شما

حتی خود تو

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:34 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin