تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

 

من و انتظار و کابوس تنهایی

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم

تو رو هر طرف رو می کنم می بینم

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی

تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی

اگه این بهارم بر نگردی خونه

دیگه چیزی از من یادت نمی مونه

من رو رها کن از این فکر تنهایی

تو نرفتی,نه تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد می شم

دارم عاشقی رو با تو بلد می شم

 

 

 

 

دیدین

پارسال را می گویم آقاجان

نبودین

دیدین چه بلاهایی سر خودم آوردم

همش به خاطر اینکه شما نبودین

من دستپاچلفتی

خیلی چیزا رو نمی فهمیدم

نمی فهمم

بیا یه مرامی بذار

شما که آرامش بخش دلهایی

شما که با بودنتون حالمون خوش میشه

شما که حجت خدایی رو زمین

بیا و دست ما بچه ها رو بگیر

ببین هی بلند میشیم زمین می خوریم

بذار با شما تاتی تاتی رو یاد بگیریم

کمکمون کن امسال راه رفتن رو از شما یاد بگیریم

ما اگه بتونیم راه بریم

شهر رو آماده می کنیم تا بیای

اون وقت همه جا بهار میشه

بهار

راستی بهار دل ما

درسته کارهام راضی کننده نیست

اصلا وحشتناکه

می دونم خودم

ولی شعار نمی دم

میگم شاید یه روزی بفهمم

خیلی از دست من غصه خوردین

الهی درد و بلاتون بخوره تو سر من

عیدتون مبارک

راستی

نوستالوژی یعنی همه ی وقتهایی که سایه شما بالای سر ماست...

نوستالوژی یعنی شما از ما راضی باشی

نوستالوژی یعنی شما قدم روچشمامون بذارین

نوستالوژی یعنی شما پیش ما باشی

 

 

 

 

پ.ن:

دوستان خوبم عید شما هم مبارک

مبارکتون باشه

دعا یادتون نره ها

خوش و خوشبخت باشین

 

 

 سفره هفت سین ما

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:10 توسط مصطفی| |

 

درست همین روزها بود

همین روزها

از سفر آمده بودم

تازه متولد شده بودم!

همین وقت سال بود

آره

همین وقت ها که....

بهار آماده می شد تا بیاید

همین روزها بود

که

من با کمک خدایم

آفریدمش

با درد هایم ساختمش

با غم هایم بزرگش کردم

و با لبخند هایم

به او

جان دادم

ما هر دو با هم متولد شدیم

بارها دید!!!!

مرده و زنده شدن را

و می دانست و می داند

می خواهم همیشه زنده بمانم

و باز میداند

با مردنم

می خوام همیشه زنده بمانم

 

 

صفحه ی دلتنگی من

وبلاگ خوبم

غمخوارم

غم مخور

مثل همیشه بخند

دو ساله شدی

فوت

تولدت مبارک

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:47 توسط مصطفی| |

 
 
از من کم نشده ای اما

کم می آیم برای تعبیر خواب های هر شب ات

قلم مو به دست ایستاده ای و

روزهایم را رنگ می زنی

به میل خودت

چنگی به دلت نمی زنند و

رنگین کمان شدنم

به چشم ات نمی آید

من

بهانه می جویم برای ماندنت

تو

با دلت دست به یقه می شوی
 
برای راندنم

این بازیِ بی برنده و بازنده را

من تمام نمی کنم

سوتِ پایانِ دلخوشی را
 
 تو بزن!

 

پ.ن:

سوت

اینجا پایان دلخوشی هایم است.

سر خط

پ.ن:

"گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ' گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست"

 

                                              

                     

 

 






نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:39 توسط مصطفی| |

 

این روزها دارم یاد می گیرم

مرد باشم

مرد

این روزها یاد می گیرم

منطقی باشم

..........

تحمل می کنم

بغضم رو می خورم

محکمم

و....

به خاطر همه ی اینها سجده گزار خدای خوبم هستم

نه

خدای فوق العاده خوبم

اصلا تا نداره

تحمل می کنم

نگران نباش

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:52 توسط مصطفی| |

 

کلاس اول خواندم

آن مرد می آید

آن مرد در باران می آید

اما

الان......

آن مرد خواهد آمد

تا آن مرد نیاید

باران هم نخواهد بارید

باران!؟

نخواهد بارید

 

پ.ن۱:

چی بگم والا....

از ماست که بر ماست

همین

پ.ن۲:

من خود خواه

خیلی غر می زنم

می دونم

ببخشید

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:50 توسط مصطفی| |

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر 

کز آتش درونم دود از کفن برآید

 

 

پ.ن:

خسته ام

زیاد

تا این رو میگم

ابر رحمت خدا بر سرم میباره

چشمام خیس میشن

آروم میشم

مث دیشب

پ.ن:

با یاد خدا و پناه بردن به او........

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:56 توسط مصطفی| |

 

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

                    گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

 

پ.ن:

نمی دونم چی بگم

چی دوست دارین بگم

بگم حالم عالیه؟

نظرتون چیه؟

دروغ شاخ داریه؟

آره حالم بده

بد بد

خیلی بد

................

ولی

به جون خودم بهتر از این نمیشه

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 22:44 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin