وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
یاد جمله ای می افتم بزرگی میگفت: گاهی هزاران نفر برای باریدن باران دعا می کنند دریغ از آن که خدا سوراخ چکمه ی کودکی را می بیند به خانه می رفت پ.ن۱:این شعر از حسین پناهی بد جور من رو ذوق زده کرد خوشمان آمد پ.ن۲:من اگه جای حسین پناهی بودم یه خط اضافه می کردم ............... ........... و خندیده بود و من نگران روزهای غم انگیزش هستم... کمربند ایمانم شل است باید محکمش کنم آخر اینجا سیاره ی رنج است تحملم کم است!!! خورد خاکشیر می شوم می شکنم و دریغ.... فقط تحمل می کنم انگشت هایم را از عمق این درد ها بهم می فشارم و باز دریغ فقط تحمل!!! به امید تک آرزویی در راه آرزویی که تو می دانی تو که با صداقت تمام، کارها می خواستی بکنی.... ولی نمی شود،نمی توانی و تمام حق با توست و باز دریغ............. پ.ن: یک یا حسین در این شکستن ها می سازد از نو مرا..... از اتفاقات اطرافم چنان چنان ذوق زده ام که نان باگت نیمه بیات را خالی خالی با اشتیاق تمام قورت می دهم پ.ن: این اتفاقات بطور مستقیم مربوط به من نمی شود و هنوز من اندر یک خم یک کوچه ام.......... آیا روزی کسی به خاطر من نان بیاتی را قورت خواهد داد؟؟؟؟ یعنی خود خود من آره من فارغ التحصیل شدم و خدایا سپاس به خاطر این نعمتت ممنونم وقتی براش می خوندم: "تاب تاب عباسی خدا منو نندازی" بغض تمام گلوم رو به اسارت خودش در آورد... و یه قطره اشک تنها تنها یک قطره سهم چشمان من شد پ.ن:یکی می گفت دوست نداره حرف های تکراری بزنه... پس چرا از من دلیل سکوتم رو می پرسه؟
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید .
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت.
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود ![]()
![]()
![]()
![]()
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
| Design By : Night Skin |


