تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

احوالات این روزهام را که می بینم

یاد جمله ای می افتم

بزرگی میگفت:

                   گاهی هزاران نفر برای باریدن باران دعا می کنند

         دریغ از آن که خدا سوراخ چکمه ی کودکی را می بیند

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:49 توسط مصطفی| |

 

به خانه می رفت


 با کیف


و با کلاهی که بر هوا بود


چیزی دزدیدی ؟


مادرش پرسید .


 دعوا کردی باز؟


 پدرش گفت.


 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد


به دنبال آن چیز


 که در دل پنهان کرده بود


 تنها مادربزرگش دید


گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

 
 و خندیده بود

 

پ.ن۱:این شعر از حسین پناهی بد جور من رو ذوق زده کرد

خوشمان آمد

پ.ن۲:من اگه جای حسین پناهی بودم

یه خط اضافه می کردم

...............

...........

و خندیده بود

و من نگران روزهای غم انگیزش هستم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:3 توسط مصطفی| |

تحملم کم است

کمربند ایمانم شل است

باید محکمش کنم

آخر

اینجا سیاره ی رنج است

تحملم کم است!!!

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:26 توسط مصطفی| |

گهگاه نافرم زجر می کشم

خورد خاکشیر می شوم

می شکنم

و دریغ....

فقط تحمل می کنم

انگشت هایم را از عمق این درد ها بهم می فشارم

و باز دریغ

فقط تحمل!!!

به امید تک آرزویی در راه

آرزویی که تو می دانی

تو که با صداقت تمام، کارها می خواستی بکنی....

ولی نمی شود،نمی توانی و تمام حق با توست

و باز دریغ.............

 

پ.ن:

 یک یا حسین در این شکستن ها می سازد از نو مرا.....

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:51 توسط مصطفی| |

این روزها

از اتفاقات اطرافم

چنان

چنان ذوق زده ام

که

نان باگت نیمه بیات را

خالی خالی

با اشتیاق تمام

قورت می دهم

 

پ.ن:

این اتفاقات بطور مستقیم مربوط به من نمی شود

و هنوز من اندر یک خم یک کوچه ام..........

آیا روزی کسی به خاطر من نان بیاتی را قورت خواهد داد؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:35 توسط مصطفی| |

و من

یعنی خود خود من

آره

من

فارغ التحصیل شدم

و خدایا سپاس

به خاطر این نعمتت

ممنونم

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:43 توسط مصطفی| |

امروز داشتم با نگار کوچولو تاب بازی می کردم...!

وقتی براش می خوندم:

"تاب تاب عباسی خدا منو نندازی"

بغض تمام گلوم رو به اسارت خودش در آورد...

و یه قطره اشک تنها

تنها یک قطره

سهم چشمان من شد

 

پ.ن:یکی می گفت دوست نداره حرف های تکراری بزنه...

پس چرا از من دلیل سکوتم رو می پرسه؟

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:40 توسط مصطفی| |

 رخصتی بده تا بروم.
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:30 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin