تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

این روزها

حکایت من همان حکایت قدیمی است

زخم و نمک

و می پاشند گهگاه بر روی زخم های عمیقم

نمک

اشکالی ندارد

می سوزم خدا

از عمق وجودم

سوزشی دارد این زخم ها

و خدایا تو تنها

مرحمی بر این سوزش

می دانم

خوب خواهم شد

خوب خوب خوب

آری اگر تو مرحمم باشی

خوب خواهم شد

خوب!!!!!!!!!!!!!!!!

و از دورها بر این زخم ها لبخندی خواهم زد

مهربانانه...

 

پ.ن:ای روح آرام و مطمئن

باز گرد به سوی پروردگارت

راضی و شادمان

.......

من می گویم

این همان زیبایی است که زینب(س) دیده بود و از آن می گفت.......

من آیات پایانی سوره فجر را زیاد دوست دارم.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:42 توسط مصطفی| |

مادر

...

تا بی نهایت

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:21 توسط مصطفی| |

گاهی یه روزایی می آید

که

تو

یعنی خودم

خیلی تنها میمانی

گاهی وقت ها روز هایی می آید...

او که در چشمانت زل می زد و در جواب سوالت

که دوستت دارد

چشمانش را می بست

تنهایت می گذارد

می رود

و تو باید

به انتظار بنشینی

که روزها

از پی هم بیایند

تا روزی بیاید

که تو

ببینی دستانش در دست مردکی است

و تو با خنده ای

باید از آن رد شوی

و باید خوشحال باشی از این موضوع

گاهی وقت ها روز هایی می آید

کسی

در آخرین دیدارش

به تو

قول می دهد که کاری برایت انجام دهد

تا تو را از حال و هوایی که داری در بیاره

ولی

به قولش عمل نمی کند

و تو به جای آنکه با خود بگویی که به قولش عمل نکرد و......

غصه اش را می خوری و با خود می گویی نتونسته خوب

و باید منطقی باشی

و نگران اویی.... نکند که به آرزو هایش نرسد

وبه خاطر قولی که او به آن عمل نکرده تو صبر می کنی

و تو مجبور نیستی

ولی تو می ترسی

و شاید او بیاید حرف هایی بزند که منطقی است

باز تو باید منطقی باشی

و تو نباید توقعی داشته باشی

ولی تو باز نگرانی.....

وتو تنهایی

دوستانی داری بهتر از برگ گل

ولی خوب

آنها هم یک ناله دارند و هزار سودا

و تو تنهایی

روزی می آید که آبرو پیدا می کنی

از روی یک پارچه سیاه

وغصه می خوری که چه راحت این آبرو را پارسال ارزان فروختی

و

از پس همه ی این روز ها

روزی می آید

که تو میمانی و خدا

خدایی که در همین نزدیکیست

و تو می فهمی

در تمام آن روزها تو تنها نبوده ای

تو مانده ای و دو رکعت نماز دم صبح

تو و خدا

باشد برای روز مبادا

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:16 توسط مصطفی| |

نمی دانم چه چیز باعث شده از نوشتن حرف های زیادی که می خواستم بنویسم پشیمان شوم

ولی

من چقدر ساده ام.....

همین

و این چقدر خوب است که همه چیز را می فهمی و خود را به نفهمی میزنی

من ساده ام

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:14 توسط مصطفی| |

بعضی حرف ها مث حرف های توی دلم من

باید تا آخر عمر همون ته ها بمونه

.............................پس بماند

بفرمایید روضه:

 

و امشب تاسوعاست

خدا او را صبر دهد

...................

نفس تنگ شده در دل ساقی

و دل مشک

لبش غرق ترک

غرق عطش

می چکد از وسعت پیشانی اش از چین جبین

شبنم شوری به زمین

دست را در خنکای جگر آب فرو می برد

زلالی اش را می بیند و

با خنده ای آن رامی ریزد

.........

فقط فکر جواب است

جوابی به رباب(س) است

که منتظر لحظه ای خواب است برای گل خود

و افسوس

..............

فقط آه کشید از دل خونبار

و

............

مزن زنجیر غم بر بال زینب

مکش پا کوکب اقبال زینب(س)

شکستی پشتم و از من گذشتی

خدا رحم می کند بر حال زینب(س)

ستون خیمه ام بی تو خراب است

 که بی تو قطره آبی هم سراب است

دو دستی که بریدند از تن تو

تمام آرزوهای رباب(س) است

آجرک الله یا صاحب الزمان

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 22:48 توسط مصطفی| |

گاهی وقتا زندگی همون ۲*۲=۴ است

نمی دونم گاهی وقتا چرا اسرار داریم بگیم ۵تا

ولی

باید باور کنیم

که

۲*۲

میشه

۴تا

پ.ن:

بگذریم

چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم به ضریحش

چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم رو زانوش گریه کنم

اونقدر گریه کنم که خوابم ببره

چقدر خوبه آدم وقتی دلش میگیره......................چقدر امروز صبح آروم شد

ولی

امام حسین

یه سوال

وقتی شما دلت از من میگرفت

پیش کی درد و دل می کردی؟

نمی دونم

ولی می دونم

آخرش میگفتی

نفهمیده

جونی کرده

اشتباه کرده

من می شناسمش

دفعه آخرشه

این دفعه خوب میشه

..............

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:19 توسط مصطفی| |

شرح حال این روزهایم

نگفتنی است

.................

فقط می دانم آشفته ام

آشفته

کمی برای خودم هم، عجیب و آشناست

هراسانم

ولی

ولی نمی دانم چرا اینقدر آرامم

 

پ.ن:این ها را نوشتم تا بپرسم

حال و هوای تو که مدتی است سکوت کرده ای این روزها چگونه است؟

فقط نگذار برای روز مبادا.................

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:52 توسط مصطفی| |

پارسال كه داشت مي رفت با خودم مي گفتم دلم برايش خيلي تنگ مي شود

دلم كه براي او كه تنگ مي شود،دلم براي خودم،معصوميت از دست رفته ام تنگ مي شود

حالا

امروز

او دوباره باز گشته و

به من مي گويد سلام

هزاران سلام بر اميرت حسين(ع)

و ياران با معرفتش

وحالا نفس را با آرامشي طوفاني فرو مي برم

ومي گويم

سلام

سلام محرم

دلم برايت تنگ شده بود

غصه ها مرا كشت

كجا بودي كه ببيني

غصه هاي دنيا مرا كشت

دلم براي غم هايت،عشق هايت،مدرسه ات تنگ شده بود

آخه تو كجا بودي

چقدر منتظرت بودم

من رو تو آغوش بگير.........

 

 

پ.ن۱:

شكر خدا كه زندگي ام نذر روضه هاست

شكر خدا كه روزي ام از سفره ي شماست

شكر خدا كه پاي شما سينه مي زنم

شكر خدا كه دردتان،درد مرا دواست

عمري نفس زدم به هواي نگاهتان

عمري سرم به سايه اين بيرق عزاست

قلبم به بزم هر شبتان خو گرفته است

چشمم به خاك خانه تان خوب آشناست

بر روي سنگ قبر من اين گونه هك كنيد

اين خانه زاد روضه و مجنون كربلاست

دل را به بال شال عزا بستم مگر

يك شب ببينمش كه روي گنبد طلاست

روزي اشك چشم مرا مرحمت كنيد

روزي ديده اي كه نظر كرده ي شماست

سلام بر تو اي حسين(ع)

پ.ن۲:همه جا کربلا و همه روز عاشوراست

دور و برتو نگاه

غزه

آره

من کاری به بازی های سیاسی ندارم

من

به کودکی کار دارم که صورتش خون آلود است

من به مادری کار دارم که گریان روبری کودک مرده اش نشسته

من آرزوهای به گور رفته جوان هم سن وسال خودم را می بینم

من دختر جوانی را می بینم که برای بازگشت همسر تازه دامادش

چشمش به در خشک شده است

..................

انسان ها

ساکت بنشینید

روزی نوبت ما هم فرا می رسد

کریسمستون مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

پ.ن۳:هر کی از من دلخوره،هر کی من اذیتش کردم،تو رو به این ماه عزیز حلام کنه،به خدا واگذارم نکنه

خواهش میکنمتو رو علی اصغر حلالم کنید

 

پ.ن۴:بچه ها،دوستای عزیزم،ما رو هم فراموش نکنید

 

پ.ن۵:اینم لینک دانلود نوای وبلاگ

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 22:26 توسط مصطفی| |

تو آخرین نفری بودی که غرورم را برایش شکستم

آخرین نفر

..........

همین

خدایا چی بگم

تو اشک هام رو می بینی

پس

شکرت 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:1 توسط مصطفی| |

توي فكر غرق بودم!!!!

مادرم پرسيد

مصطفي كشتي هايت غرق شده است

گفتم:

جان؟

كشتي هايت غرق شده است؟

گفتم:نه

ولي دروغ گفتم

توي دلم گفتم:

 

 

كشتي هاي آرزوهايم مدت هاست غرق شده اند و...

اشك در چشمانم حلقه زد و بغضم را فرو بردم

به همان جا كه آرزوهايم غرق شده اند

.........

كاش بيايد

آرزوهايم،بغض هايم را از ته دلم بيرون كشد

با نم اشك هايش پاكشان كند

با نگاه رنج دیده اش به آنها جان بخشد

و بخندد و با همه ي مهرش تقديمم كند

و بغض گلويمان با نگاه پر تمناي من اشك شود

و من ببينم در باران اشك شوقمان از ته دل مي خندد

كاش بيايد

كاش بيايد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:9 توسط مصطفی| |

خدایا!

سپاس

به خاطر همه نعمت هایی که بهم دادی و ندادی و قراره بهم بدی

به خاطر همه محبت هات مهربونم

به خاطر همه بخشیدن هات

به خاطر همه چی

مرسی

...................

چقدر حرف نا گفته باقی موند

چقدر دلتنگی...................

نمیدونم

بازی اشکنک داره دل شکستنک داره

این روزها با این غم های فراوان

خوب می فهمم که خدا چقدر دوستم داره

لبخند های اشک آلود.هق هق های مستانه را می بینم

احساسم مثل مردهای چهل ساله است

من منتظرتم

 

 پ.ن:خونه جدید مبارک مصطفی خان

 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:36 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin