تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را

زیر باران باید برد

با همه مردم شهر

زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ،فکر،هوا،عشق

زمین مال من است

 

پ.ن:من هیچ وقت نویسنده رمان خوبی نمیشم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:37 توسط مصطفی| |

دنیا تا کی قراره این جور باشه

تا کی قراره حرف حرف زور باشه

با این همه ظلم وستم انگار دنیا

چیزی نداره تا به اون مغرور باشه

آه ای خدا چی میشه یک روزی دوباره

از خاک من دست های غم دور باشه

تلخ و غم انگیزه که سهم دل کوچک من

پیش چشم هام تاریکی های گور باشه

آخه! دل من،شهر در ظلمت نشسته

می بینم اون شب هات و که پر نور باشه

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:53 توسط مصطفی| |

اینجا مدار صفر درجه است.........

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 11:45 توسط مصطفی| |

اگر به خانه من آمدی

             برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

               به ازدحادم کوچه ی خوشبخت بنگرم.........

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:11 توسط مصطفی| |

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 

پ.ن:من این روزها زیاد قیصر میخونم

"  " :کاش حرف ها رو می شد به سادگی گفت.......کاش میشد به  التهاب این سالها پایان داد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:42 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin