وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
جور دیگر باید دید چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ،فکر،هوا،عشق زمین مال من است پ.ن:من هیچ وقت نویسنده رمان خوبی نمیشم تا کی قراره حرف حرف زور باشه با این همه ظلم وستم انگار دنیا چیزی نداره تا به اون مغرور باشه آه ای خدا چی میشه یک روزی دوباره از خاک من دست های غم دور باشه تلخ و غم انگیزه که سهم دل کوچک من پیش چشم هام تاریکی های گور باشه آخه! دل من،شهر در ظلمت نشسته می بینم اون شب هات و که پر نور باشه برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحادم کوچه ی خوشبخت بنگرم......... گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است پ.ن:من این روزها زیاد قیصر میخونم " " :کاش حرف ها رو می شد به سادگی گفت.......کاش میشد به التهاب این سالها پایان داد![]()
| Design By : Night Skin |


