تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

چقدر امشب دلم گرفته

بغض گلومو فشار میده

خفه ام کرد

گاهی  یه قطره اشک رو گونه هام جاری میشه

آب دهنم رو میخورم

میگم مرد که گیره نمیکنه

گریه ام میگیره

.............

خدایا

من بد

تو که خوبی!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:37 توسط مصطفی| |

این روزها که می گذرد

از پس این قافله در راه مانده

این قافله بی ساربان عقب مانده

من خودمان را می بینم

که چه عاشقانه

دست در خاک چنگ می زنیم

تا شاید قدمی

نه!!

بند انگشتی

بهم نزدیک شویم

 

**آخرین شعرم سروده شده همین چند وقت پیش

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:31 توسط مصطفی| |

چقدر مرگ برای الان من

                      تلخ و سنگین است

خدایا!

سرنوشتم را چنان تغییر بده که

                             مرگ برایم همچون پرواز قناری از قفس باشد

 

پ.ن از طرف دوست نویسنده:

خدایا اول پاکم کن بعد خاکم کن

پ.ن:خیلی خسته ام..................................بیشتر از همه از خودم!!!!!!

پ.ن:شرمنده...ایراد نگیرید...مخم کار نمیکنه...تلاش کردم که سرنوشتم رو خودم تغییر بدم...ولییییییییییییییییی......نمیشههههههههههههههههههههههههههههههههه

خدایا کمک نیاز دارم...........مث همیشه

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:32 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin