وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
از هم گریختیم. و آن نازنین پیاله ی دلخواه را، دریغ بر خاک ریختیم! جان من و تو تشنه ی پیوند بود، دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم. بس دردناک بود جدایی میان ما،از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم. دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت، اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت! و ان عشق نازنین که میان من و تو بود، دردا که چون جوانی ما پایمال گشت. با آن همه نیاز که من داشتم به تو، پرهیز عاشقانه من نا گزیر بود. من بار ها به سوی تو باز آمدم، ولی هر بار دیر بود! اینک من وتوئم دو تنهای بی نصیب هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ، گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش! هوشنگ ابتهاج(سایه)
| Design By : Night Skin |

