وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
دلم را زنده کن!اعجاز!اعجاز! بیا بال و پر ما را بیاموز به قدر یک نفس پرواز!پرواز! ......... .............. ........................و باز همه چیز،یعنی خدا ............. .................... .......................... دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک،چک چک...چکار با پنجره داشت؟ ..............و ! نقش می بندد بر قلب عاشقان،نام خدا............مهربون و بهار میآيد؛ و بهار میآید؛ و بهار میآید؛ و بهار میآید؛ و بهار میآید؛ و بهار میآید؛ و بهار می آید؛ و بهار میآید؛ و بهار میآید؛ و تو ای بهار جانان بیا... و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان؛ و تو ای بهار جانان، یوسف زهرا(س)، بیا که روز نوی ما، با قدوم تو آغاز میشود. السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج). ![]()

با همه زیبایی و طراوتش.
برای آنکه به خورشید بیاموزد، هنر تابیدن را.
برای رویاندن دانههای نهفته در دل سیاه و سرد خاک.
برای آنکه شکوفههای درختان و گلهایی را بشکفاند، برای ثمر بخشیدنشان در آیندهای نچندان دور.
برای جاری کردن چشمهسارهای زلال آب، از دل کوههای سخت و تپه های سنگی.
برای به هدیه آوردن رایحههای بهشتی.
برای آنکه در گوش پرستو، از دوری زمستان بگوید و زمزمه کند شروعی نو، برای ساختن لانهای جدید.
برای شستن سیاهیهای نشسته بر در ودیوار شهرمان.
برای طراوت و جان بخشیدن...
بیا برای آنکه زندگی و طراوت میبخشی به دلهای مردهمان.
بیا که خورشیدی تابندهای بر ظلمت انسان.
بیا که برویانی بذر معرفت را در شورهزار دلمان.
بیا تا بشکفانی حقیقت آیین محمدی را برای آسمانی شدن.
بیا تا جاری کنی، چشمه زلال معرفت و درک بندگی معبود را در بیابان خشک جهل.
بیا تا همگی استشمام کنیم رایحه سیبی را که سحرگاهان، زائران خاص اباعبدالله در بارگاه ملکوتیش استشمام میکنند.
بیا تا به ما بیاموزی، چگونه آباد کنیم ویرانه دنیایی که در آن زندگی میکنیم و آخرتی که ره توشهای برایش نیندوختهایم.
بیا تا شستشو دهی زنگار و سیاهیهای قلب و روحمان را.
بیا که منتظرانت تو را میجویند و در حسرت نگاهت میسوزند.
| Design By : Night Skin |


