وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
روزهای مه آلود زیبا نم نم باران مهربانی من بارانی را دوست دارم که صدای چک چک آن را روی شیشه نشنوم نمی دانم چه لذتی دارد قدم زدن زیر نم نم باران بدون چتر کنار چنار های بی برگ روی برگهای زرد تر که من پاییز را بیشتر از بهار دوست دارم شاید شیرینی امید رسیدن به انتهای اوج لطافت هوای سرد پاییز یا سپیدی برف در راه بخار شیشه های نا پیدا روزهای شیرین آغاز و سرآغاز و شاید نقش بستن واژه ها روی بخار پنجره ی دل ما *سروده شده در روز هجدهم آذر خزان یک هزار و سیصد و هشتاد و شش قطار مي رود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام!

| Design By : Night Skin |


