تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

مهتاب به سختی خود را از پشت ابرهای سیاه نمایان میکند و من چشمانم را به روی پیاده رو باز میکنم،پیاده رو را تا انتها مینگرم! اما دریغ از یک روشنایی هیچ کسی نیست.تاریک تاریک! فقط نور مهتاب است که به سختی خود را روی سنگ فرشهای خیس پیاده رو  نمایان میکند حتی برگهای زرد هم از خود آوای خش خش سر نمیدهند آنها هم از اشک چشمانم خیس شده اند و ملالی برای ناله ندارند سکوت همه جا را فرا گرفته من میخواهم قدم زنان رو به انتها بروم که ناگهان  صدای قدم های آشنایی را حس میکنم بر میگردم و باز رهگذر همیشگی شبهای این پیاده رو را میبینم که مثل همیشه من را نظاره میکند و هیچ نمی گوید و باز مثل هر شب از کنارم میگذرد.حتی یک لبخند تمسخر آمیز هم سهم من از نگاه او نیست.عبور می کند و من ناگهان سردم می شود.انگار زمستان در راه است.این است پیاده رو شبانه ذهن من...........

ایست!

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود،از غم غربت شکسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشیده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

......................

خوب دیگه؟

آهان یادم اومد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام

با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

........

آخه چرا؟

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

آخر کدام احمق از این عشق راضی است

...........

بازم بگم

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

بازم میگی چرا؟

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

............

میگی: حال چرا میخوای بری؟

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود،ماندنمان عاقلانه نیست

.............

حرف آخر

ما می رویم،چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم،هر که بماند مخیر است

ما می رویم،گرچه زالطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم،مقصدمان نا مشخص است

هر جا رویم از این شهر بهتر است

 

 **************

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:53 توسط مصطفی| |

ایستاده بودم و دل بر کنده از کویر

همه تن،چشم کردم و در چشم آسمان دوختم

و همه جان،نگاه کردم و در آن گوشه آسمان آویختم

و در اعماق این کبود

به لذت،جان می سپردم

و در آبی این دریا

به عشق،جان می گرفتم

و غرقه ی مستی و بی خویشی

با آسمان،عشق می ورزیدم

و اشک امانم نمی داد

و می نگریستم و به نگریستن ادامه می دادم

و می شنیدم که سکوت آبی وحی

این سخن پیامبر را با دلم می گوید

و من در عمق همه ی ذرات وجودم

آن را به نیاز وحسرت،زمزمه می کنم که:

"اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم

و در میان خلق زندگی کنم

دو چشم را به آسمان می دوختم

و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم

تا خداوند جانم را بستاند"! (شهید دکتر علی شریعتی)

 

پاورقی:

ای دو کبوتران من

که بر سر برج عاشقی آشیان دارید

ای شما قاصدان پیغام های آشنایی من

بر روی این خاک دشمن خیز

در زیر این آسمان بیگانه

غریبی چشم به راه شماست(شهید دکتر علی شریعتی)

 

پ.ن:

۱-

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

                          عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

۲-

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا كه نام كوچك من

آغاز مي‏شود

یاد قیصر امین پور جاودان می ماند.......

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 18:39 توسط مصطفی| |

بی تو مهتاب شبی از کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتولبریزشد از جام وجودم

شدم آن کودک دردانه که بودم...

در نهانخانه ی جانم

                گل یاد تو درخشید

                                 عطرصد خاطره پیچید(مشیری)

        

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:27 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin