وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
بشنو که سوگنامه ویرانی من است امشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو غزلم،شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد گفتم مرو که تیره شود زنداگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار محور ورزیمان سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است آخر کدام احمق از این عشق راضی است این عشق نیست،فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود،از غم غربت شکسته ام بیزارم از تمام رفیقان نارفیق این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبون کشیده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ناجور می شود ایجا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می زنند اینجا کس برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست حق با تو بود،ماندنمان عاقلانه نیست ما می رویم،چون دلمان جای دیگر است ما می رویم،هر که بماند مخیر است ما می رویم،گرچه زالطاف دوستان بر جای جای پیکرمان جای خنجر است دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است ما می رویم،مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم از این شهر بهتر است از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیری است رفته اند امیران قافله ما مانده ایم قافله پیران قافله این دگر باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب آفتاب بی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج میریم ماهی تنهای تنگ ساکن در میان آب و نگاهی به حصار تنگ انگار به چیزی فکر می کند می توان از سنگینی نگاهش فهمید آن مرد می آید لبخند تلخی بر لب دارد برای دلخوشی خودش چند ضربه ای به شیشه ی تنهایی ماهی می زند و باز می خندد و نمی فهمد و می رود ماهی سرگردان به دور خودش می چرخد نگاهی سرد و غمگین سپیده صبح ماهی تنهای تنگ مرده است گوشه همان اتاق تاریک و مرد نفهمید!چرا ماهی مرده است؟ غروب می رسد و مرد باز به اتاق تاریک باز می گردد با ماهی جدید،تنها و تنگ شیک اما باز ماهی ها می میرند! و هنوز مرد نفهمیده است چرا ماهی ها می میرند؟ و من نیز این کاغذ را سیاه می کنم شاید آن مرد بفهمد...(سروده شده در یک صبح تابستانی) پ.ن:
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


