وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
ساعتی از عبورت گذشته انگار روز هاست که رفته ای باور نمی کنم دلتنگتر از همیشه ام تنهای تنها ونفسی که ممد حیات نیست می رود و می آید نمی دانم چه شده است که هوای شهر اینقدر غبار آلود است نبش کوچه خاکی دلم ایستاده ام و در این غبار وحشتناک خیابان ها چشمان تو را می جویم که در چشمانم بنگری با آن نگاه مهربانت و ببینی اشکی هم جاری می شود مثل الان کاش همین الان باران می بارید باران دوست داشتنی من و تو و باز هوای این شهر خاک آلود خسته مثل دل رویایی ات صاف می شد من می توانستم لبخند مهربانت را ببینم چه خوب می شد! من هنوز به باریدن باران امید دارم آخر قول داده است که بر سرمان ببارد بر سر همه ی مردم شهر و آن لحظه که دوباره از کوچه تنهایی دلم بگذری برای اولین بار دستان گرم تو را خواهم گرفت و دیگر رهایش نخواهم کرد می دانی؟ هوای اینجا خیلی سرد است بدان که هنوز فاصله ها را با امید نقاشی می کنم ولی بر روی کاغذ پارسی ام جز رنگ سیاه چیزی نمی بینم آخر چکار کنم! جعبه مداد رنگی ام پیش تو ست بگذریم گمان کنم ساعتی از رفتنت گذشته است این را عقربه های ساعت به خواب رفته اتاق تنهایی ام می گویند (سروده شده در ۱ روز سرد تابستانی) پ.ن: دیشب غم انگیز ترین شب زندگی ام بود تنها! اما امروز با تمام غم دیشب بیدار شدم و با خودم قرار گذاشتم که حرف گوش کنم و از لحظه ها بهره بردارم و به آینده امیدوار باشم پس بشارت باد بر یعقوب که خداوند با صابران است او می داند یوسف را خواهد دید!!؟ (سهراب سپهری) پ.ن: این روزها دل نمی خواهد چیزی بگویم ........ و شاید این گونه که الان هستم نبودم و تو در کنارم بودی نمی دانم همین ......................... پ.ن: و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه دورها آوایی است،که مرا می خواند باز هم می گویم همین احتیاج به تصویر نبود...... امام علي (ع): كجا هستند مردمي كه به اسلام دعوت شدند و پذيرفتند.قرآن تلاوت كردند و معاني آيات را شناختند.به سوي جهاد برانگيخته شده چونان شتري كه به سوي بچه خود روي مي آورد شيفته ي جهاد گرديدند. شمشير ها را از نيام بر آوردند و گرداگرد زمين را گروه گروه،صف به صف،احاطه كردند.بعضي شهيد و برخي نجات يافتند.هيچ گاه از زنده ماندن كسي در ميدان جنگ شادمان نبودند و در مرگ شهيدان نيازي به تسليت نداشتند،با گريه هاي طولاني از ترس خدا،چشمهايشان ناراحت و از روزه داري فراوان، شكمهايشان لاغر و به پشت چسبيده بود.لب هايشان از فراواني دعا خشك و رنگ هاي صورت از شب زنده داري ها زرد و بر چهره هايشان غبار خشوع و فروتني نشسته بود.آنان برادران من هستند كه رفته اند و برماست كه تشنه ملاقاتشان باشيم و از اندوه فراقشان انگشت حسرت به دندان بگيريم. (نهج البلاغه،خطبه۱۲۱-۲) پ.ن: با عرض سلام خدمت دوستای عزیزم میلاد با سعادت امیر عادلان،پیرعارفان،مولای مومنان،حضرت علی(ع) پیشاپیش مبارک باد. پدر مهربانم روزت مبارک. 
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟
ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.
وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.



![]()

| Design By : Night Skin |


