وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
درونم آتش گرفته،نفسم بند آمده،بغض می خواهدگلویم را پاره پاره کند خسته ام دیگر این روح توان ماندن در این جسم را ندارد آسمان سیاه است و زمین سرخ ماندن یا که رفتن؟ آخرچگونه می شود؟ وقتی صدای *اس ام اس*را شنیدم،به طرف گوشی رفتم خشکم زد یعنی دوباره قلبش را شکستند....نه باورم نشد تلویزیون را روشن کردم شبکه خبر آره!درسته هنوز بغض گلویم را گرفته...و زمزمه ام شده امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء آری مضطر ما،سر آن نداری که بیایی؟ می دانم تقصیر من است.می دانم؟ نه،من هیچی نمی دانم اما دیگر این لب ها توان لبخند زدن ندارد می خواستیم شب هایمان هم روشن باشد ولی،روز هایمان هم تاریک شده چشمانم سیاهی رفت مشتم را بر زمین می کوبم اما باید صبر کنم،تحمل کنم چقدر سخته پدر جانتان منتظر شماست نمی آیی؟ آه برای دل پر از دردتان بمیرم منتظر دستان پر از مهرت هستم...هستم؟ پ.ن:با عرض سلام خدمت دوستای خوبم... قرار بود آپ نکنم.اما این تجاوز،این بی حرمتی توان ننوشتن را از من گرفت! تسلیت میگم... به خاطر همه محبت هایی که این روز ها به من داشتین ممنونم ببخشید که بهتون سر نزدم و ببخشید که خبر ندادم به امید خدا حتما بعد امتحانات جبران می کنم. به امید ظهور... در پناه خدا و من ناگهان با خود می اندیشم که در گوشه ای ازاین شهر خاکستری چشمی گریان است یاکه قلبی در تپش... و دستی لرزان... و شاید روحی در حال پرواز... چه حس سرد غمناکی دارم من... (سروده شده در کنار خیابان) پ.ن:این وبلاگ تا تاریخ ۱۱/۴/۸۶به علت امتحانات پایان ترم آپ نخواهد شد دوستان عزیز برای اینجانب و تمام دانشجویانی که امتحان دارن دعا بفرمایید به امید فردایی زیباتر.... فاطمه یک زن بود آن چنان که اسلام می خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر،خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود. مظهر یک دختر در برابر پدرش. مظهر یک همسر برای شویش. مظهر یک مادر برای فرزندانش. مظهر یک زن مبارز و مسئول،در برابر زمان و سرنوشت جامعه اش. وی خود یک امام است. یعنی یک نمونه مثالی،یک تیپ ایده آل برای زن،یک اسوه،یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند. او با طفولیت شگفتش،با مبارزه مداومش در دو جبهه خارجی و داخلی،در خانه پدرش،در خانه همسرش،در جامعه اش،در اندیشه و رفتار و زندگیش چگونه بودن را به زن پاسخ می دهد. (بر گرفته از کتاب *فاطمه فاطمه است*اثر دکتر شهیدعلی شریعتی) پ.ن:این روزها تمام غم های عالم را گوشه ای بگذاریم.....که غم مولا جانسوزتزین است...ای چاه! مولا تنهاست..... به كدامين روز نگاه ميكني؟ تو به فكر من مي نگري به همان روز كه فاصله غرق ابهام نيست فاصله اي به بلندي تره مريمي خوشبو و نزديك است اين فاصله و روزي به لطافت برگ رز سرخ و چنين انديشه كنان........ به قدم هاي ذهن من مي نگري كه فاصله ها را طي مي كنند و قدمي بيشتر تا شبي روشن ندارند! صداي قدم هايمان را مي شنوي؟ چنين شتابان سوي هم مي روند يا به روايتي ديگر تو به دلي مي نگري كه كنار ساحل دريايي سوار بر قايق نشسته و منتظر و طنابي بسته به لنگر گاه منتظر همان روز است آخر،پشت دريا ها شهري است كه در آن پنجره دلي به فاصله ها مي نگرد فاصله هايي كه غرق ابهام اند و در آن روز..... تو دست از زير چانه بر ميداري... ديگر پنجره هم خسته شده است دو تكه ی پنجره روزهاست از هم دورند و آن روز كه تو پنجره را مي بندي مي آيد.... و پنجره خوشحال از يكي شدن و خيال......... باز از فاصله ها مي خواند.... و اميد ......... باز آن را نقاشي مي كند..... (سروده شده در ساعت ۵ صبح امروز) *راستي دوستان،مطلب پست اولم يعني همين پاييني رو هم بخونيد...فراموش نشه ها سلام خوبین؟ میخواستم امروز واسه خرمشهر بنویسم،اما دیدم این روزها همه از خرمشهر میگن... ولی فردا باز خرمشهر همان خرمشهر همیشگی و با همون یارهای همیشگیش تنها میشن و خرمشهر باز میشنه و دفتر خاطراتشو ورق میزنه.... آره هنوز صدای رفقاشو از گوشه کنار مسجد جامع حس میکنه... از فردا خرمشهر باز آزاده .... یاد همه شهدا بخیر(صلوات) شهيد آويني: عجب از اين عقل باژ گونه كه ما را در جستجوي شهدا به قبرستان ها مي كشاند. 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |



