وجز لبخند چيزي نگفت...
جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...
پره از گلهای تازه هر کسی یه باغچه از عشق برای دلش می سازه دل مهربون آهو چشمه رو تو خواب می بینه قناری تو خاک گلدون به امید گل می شینه نگاه کن رو تن ساقه تاول یه زخم کاری چه کسی با نوک خنجر خط نوشته یادگاری با هجوم تیغ شعله آسمون رنگشو باخته شکرآب،دود و باروت به مذاق گل نساخته (از ترانه های عصار) خدایا!یه آرزو دارم که خودت می دونی شب و روز،هر لحظه دارام اونو ازتو گدایی می کنم خدایا!اون آرزو رو بر آورده کن.... بذار افتخار و آرامشش مال دیگران باشه و عشقت مال من.... اما،خدایا نه... چرا من اینقدر خودخواهم ؟ خدایا!عشقت رو نثار همه انسانها کن آن نگاه خندان غم آلوده ات در چشمان گریان خون آلوده ام به یاد آوردم آن زیبا خاطره ات آن خاطره شیرین تر از قند و عسل ات پر مهر و زیبا تراز کودکی ات چشم گریان تو و لبخند دل انگیز آن مهربان چه زیبا خاطره ای است، آن خاطره ات نوازش دوست روی موهای جوگندمیت پر کشیدن در آن قهقهه ی مستانه ات حسرت غم آ لوده من،چه غم انگیز گمنامی من و آن همه نام و نشانه ات صد نام ونشان مانده از آن خاطره ات آن خاک که بوسه نهاد بر گونه خون آلوده ات دور مانده ام از آن شهر عاشقی با آن نگاه پر خاطره،مرا ببر به شهر عاشقی ات هدیه ای بود ناچیز و اندک ،از طرف من بی نام و نشان به تمام شهدای سر و پا نام ونشان گمنام... در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را درکوی او جایی برای من نیست،اما دلم قرار ندارد.قرار روی زیبایش ندارد.چگونه چشمان پر از شرمم را در چشمان فاطمیش بیاندازم؟ مرا شرم است از روی او و دلم بی قراراست. از عمق وجودم بگویم،دل های عاشق منتظرند،دل های پر از درد ناله می کشند. که ای گل نرگس! گوشه چشمی به ما کن که چشم بیمارت،دردها را دوا و رشته محبت و عشقت،دل را از تعلقات رها میکند خدایا!آن چهره رشیدوآن پیشانی نیکوی او را به من نشان بده و دیدگانم را با دیدارش سرمه کش (دعای عهد) سلام قرار بود این پست رو واسه وطن بنویسم... خیلی وقت بود می خواستم این کار رو انجام بدم،فقط منتظر یه فرصت مناسب بودم. خوب،این فرصت هم بخاطرذکر نامی که از شهدا کرده بودم وکتابی که دارم میخونم پیش اومد..... می پرسین کدوم کتاب؟ کتاب روزگاران نوشته دکتر زرین کوب خوب بگذریم..... از وطن بگم.وقتی کتاب روزگاران رو شروع کردم،اصلا فکرش هم نمی کردم چنین احساسی بهم دست بده. احساسی سراسر شور و هیجان سرشار از عشق ای وطنم،ای سراسر حماسه،ای همچون صخره ای استوار،صخره ای که سالها طوفان های سهمگین را تحمل کرده ای و هنوز پا برجایی ای وطن،شادی هایت به من شور وهیجان می بخشدوغم هایت مرا اندوهگین می کند ای وطن،آبادیت به من زندگانی می بخشد و ویرانیت مرا به برزخی غم ناک فرو می برد وطنم،وفادارانت،آنها که از خویشتن گذشتندبرای تو،عشق را در من شعله ور می سازندوآنها که به تو بخل می ورزند مرا سراسر از خشم می کنند.. ای وطن عزیزم تاریخ تو سراسر عشق است وبس.خاک تو مرا نوش دارویی است بس مسیحایی ،که ذره ذره وجودم در خاک مهربانت جان می گیرد و باز زنده می شود وطنم،جانم فدای خاک پاکت بذارید یه شعر قشنگم واستون بنویسم اما بوی عجیب می آید بو کنی بوی سیب می آید میگن کسی که پا بشه راهی جبهه ها بشه سر به بیابون بذاره تو عاشقی جون بذاره اونجا که آفتاب می شینه باغ گل سیب می بینه بچه های خوب و قشنگم باغ گلهای سیبم رو عشقتون پا نذارین ایران رو تنها نذارین آره.........سردار شهید عزیزم علی صیاد شیرازی می دونی چرا عزیز؟آخه اون از کسایی بود که خالصانه خدمت کرد و ذوب در ولایت به معنای واقعی بود...نه مث بعضی ها که.....بی خیال...واسه صیاد می گفتم....عاقبت مث شهید آوینی ثابت کرد که میشه به شهدا پیوست،حتی حالا... راستی حالا تا اینجا که اومدیم سعی می کنم پست بعدی رو واسه یه عزیز بنویسم که می دونم همتون عاشقش هستین آره درست حدس زدی... پندار ما این است که ما مانده ایم وشهدا رفته اند.اما حقیقت آن است که زمان،ما را با خود برده است و شهدا مانده اند او ثابت کرد که می توان به شهدا پیوست..... روحش شاد صلوات راه دوریست وپایی خسته تیرگی هست وچراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندن ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت ،غمی افزود مرا غم ها فکر تاریکی واین ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم قطره ای کو که به دریا ریزم صخره ای کو که بدان آویزم مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی،غمناک است امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرین درخت سیب کوچکی خرید. وارد باغ شد، گوشه ای دید. آری،همین جا خوب است. سال ها گذشت باغبان پیرتر شد... بهار آمد و درخت شکوفه داد باغبان پیر لبخندی زد... تابستان با کودکان شادش آمد درخت سیب ثمر داده بود. این اولین سیب هایش بود... کودکی از دور جعبه بدست می آید. پیرمرد دستان زبرش را دراز می کند... سیب سرخ را می چیند. سیب سرخ در جعبه چوبین،کنار بقیه سیب ها... صدایی دل خراش می آید! فریاد باغبان جوان... کامیون آمد. جعبه ها را می چینند... سیب سرخ در میان آن هاست کامیون به میدان میوه می رسد. مش اکبر، بقال محله مان... چند جعبه ای می خرد... سیب سرخ هم میان آنهاست. پدر در کنار جعبه ایستاده... مش اکبر،میشه بازش کنی؟ آره حاجی،چرا نمیشه... پدر کیسه بدست داخل خانه می شود وسیب سرخ داخل کیسه... مادر مهربان سیب هارا می شوید. مهربان مثل همیشه... خواهرم سیب سرخ را بر می دارد... نزدیک دهانش... وای،سیب سرخ نیست. دستان من آن را ربوده بود حال،سیب سرخ در دستان من است. و میان اخم خواهرم... گازی می زنم و می خندم وای،چه شیرین است... لیکن،خدای مهربانم محبت تو شیرین تر است الهی،ای خدای من،به بهشت تو طمعی ندارم واز دوزخ تو نمی هراسم.محرک من در این عالم فقط عشق توست،مرا بسوزان.خاکسترم را به باد بسپار،اما لحظه ای مرا از خود دور مکن.ای خدای بزرگ،من تاجر پیشه نیستم،من به خاطر تجارت دنبال تو نیامده ام.كتاب:علي زيباترين سروده هستي...نوشته شهید چمران چند کلمه بیشتر نیومدم بگم آهای دنیا.....! بهت می خندم... میدونی چرا؟... آخه تو تموم میشی....خیلی کوچیکی این مایم که واسه همیشه میمونیم....زمین واسمون خیلی کوچکولوه دلت بسوزه دنیا شب بخیر این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم جلوه بر من مفروش ای ملک الحجاج که تو خانه می بینی ومن خانه خدا می بینم خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خطا می بینم سوزدل اشک روان آه سحر ناله ی شب این همه از نظر لطف شما می بینم هردم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چراها می بینم کس ندیده است زمشک ختن ونافه ی چین آنچه من هرسحراز باد صبا می بینم دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را زمحبان شما می بینم وای وای وای..... راستی فاتحه واسه حافظ فراموش نشه... آخه مگه چی شده که تو این جوری شدی... چرا اینقدر دلت گرفته... روزگار... بهش بخند... آره،بخند...آره خود تو...تو می تونی بهترین باشی... همونجور که بودی وهستی... فقط لبخند بزن... این سماور جوش است پس چرا می گفتی دیگر آن خاموش است باز لبخند بزن قوری قلبت را زودتر بند بزن توی آن مهربانی دم کن بعد بگذار که آرام آرام چای تو دم بکشد شعله اش را کم کن دست هایت: سینی نقره نور اشک هایم: استکان های بلور کاش استکان های مرا توی سینی خودت می چیدی کاشکی اشک مرا می دیدی خنده هایت قند است چای هم آماده است چای با طعم خدا بوی آن پیچیده از دلت تا همه جا پاشو مهمان عزیز توی فنجان دلم چایی داغ بریز 
![]()
زندگیتون پر از عشق.....پر از محبت....بدون نفرت...![]()
آمین.

![]()
![]()
![]()
![]()
به نام او که هستی ام از آن اوست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شادی روحش صلوات![]()
![]()
![]()
وطن
![]()

![]()
![]()

این یکی از ترانه هایی هست که دکتر محمد اصفهانی خونده،احتمالاگوش کردین
من که هر وقت گوش می کنم حس غریبی بهم دست می ده
واسه همین برای این بار انتخابش کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(از نوشته های خودم
)
من چیزی برای گفتن ندارم....بذار یه کم به خودم و هدفهام فکر کنم.
![]()
![]()
ولادت پیامبر اعظم(ص)وامام جعفر صادق(ع)مبارک باد![]()
![]()
هفته وحدت مبارک باد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی من این تفعل رو کنار مزار حافظ واسه خودم زدم
جای همگی اونجا خالی بود که ببینید من چطور وقتی داشم از حافظیه بیرون میومدم جلو همه لیز خوردم و با کف زمین یکی شدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(تقدیم به تو با زیباترین لبخندها)
| Design By : Night Skin |


