تبليغاتX
وجز لبخند چيزي نگفت...


وجز لبخند چيزي نگفت...

جسمم را به خاک،روحم را به خدا و اندیشه ام را به آیندگان می سپارم...

سلام،۸۵هم تموم شد،باورتون میشه؟سال بعد من و تو کجایم؟کسی می دونه؟

وقتی مجله های آخر سال رو دید می زدم،عکس خیلی ها رو دیدم،بازیگر،فوتبالیست و...

یه لحظه دلم سوخت...

که چرا عکس حسین خرازی با اون لبخند قشنگش و اون همه آرزو برا من و شما رو جلد مجله ها نیست؟

نمی دونم...

اما  عکسش رو کنار سفره هفت سینم میزارم...

شاید...

                                                                                               

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:29 توسط مصطفی| |

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد.

آنکه در کمرگاه دریا

دست،حلقه توانست کرد

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد(شاملو)

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:22 توسط مصطفی| |

زمان می گذرد و روزها از پی هم می آیند،حال روزها از آن روز گذشته...

محرم سال۶۱هجری،خون خدا را ریختند...!

ومن همین الان ایستاده ام روی این کره خاکی وسال ۱۴۲۸ است...!

من خون خدا را از دست داده ام،او را از من گرفته اند...!

خون جسم حسین(ع)را انتقام گرفته اند،سالها پیش،اما ای عزیزم من هنوز انتقام خون خدا را نگرفته ام...

هنوز من انتقام خودم را نگرفته ام،انتقام خون خدایی که از من گرفته اند...

آری او را از من گرفته اند...!

او عین حسین(ع) است....همان مظلومیت...

و او خون خداست،مثل حسین(ع)...

و خدایا،من ایستاده ام...زیر آسمان تاریک شبهاوچشم انتظارم...

خواهرم،داداشم،من و تو باید انتقام خودمون رو بگیریم،انتقام از دست دادن خون خدا،دوری از او و غم بی کسی مان رو...

یکی هست تو این دنیا که دلش واسه ما پر میکشه،میخواد بیاد وما رو از بی کسی رها کنه،بیاد انتقاممونو بگیره،اما او هم مث منو تو منتظره...

منتظره من و توست.تا یه کاری کنیم اون بیاد،همه سرنوشت در دستای من وتوست تا اون بیاد...

انتقام ما اینه که اونقدر خوب بشیم که خون خدا بیاد وحسش کنیم وچشمای منتظرمون تو چشمای منتظرش بیافته...

کاش می شد تصور کنم،روزهای با تو بودن رو،زیبایی اون لحظات رو و گرمیه دستای مهربونت رو...

اگر حس کرده بودم،تا حالا اومده بودی...

بچه ها بیاد دست به دست هم بدیم وکاری کنیم،تا اون عزیز دل قدم رو چشمهامون بذاره...

دیگه بسه تاریکی و ویرونی،دلمون آسمون آبی می خواد...

دیگه بسه شبهای خاموش،ما دلمون شب روشن می خواد...

آسمونمون آبی،شبهامون روشن...

خدایا کمکمون کن...

به امید لحظه دیدار...

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:29 توسط مصطفی| |

میگن حسین خرازی همیشه می خندیده...!

انگار میدونسته کجا میره...

دوست من..

من وتو هم میتونیم بخندیم..

کافیه چشامونو ببندیم...........

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1:24 توسط مصطفی| |

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

                                    دل تو شکسته بود همه قصه همین بود

میتونستم با تو باشم مث سایه مث رویا

                                        اما بیدارم و بی تو مث تو تنهای تنها

 

                                                                      

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:53 توسط مصطفی| |

زیرباران باید رفت،دوست را زیر باران باید دید،عشق را زیر باران باید یافت...

هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است...

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...

چشمها را باید شست،جور دیگر باید دید...

و حرف من سالیان سال است که این است به تو،به خود خود تو،چشمها را باید شست جور دیگ باید دید...

اما تو حرف من را قبول نمی کنی!!!

من که خدای توام،نامه امروز من به همین سادگی است...

چشمهایت را بشوی و جور دیگر ببین!!!

حالا که آمده ای بدان زندگی را باید عاشقانه شروع کنی از همین الان...

درست در این لحظه شروع کن

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:32 توسط مصطفی| |

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 3:25 توسط مصطفی| |

خواب دیدم که در ساحل با خدا قدم می زنم.بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد،در هر صحنه دو جفت پای روی شن دیدم.یکی متعلق به من ودیگری متعلق به آفریدگارم.وقتی آخرین صحنه در قلبم برق زد به پشت سرم نگاه کردم متوجه شدم که چندین باردر طول زندگیم فقط یک جای پا روشن بوده است،این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم.خدایا تو گفتی اگر به دنیای تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود،ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگیم،فقط یک جای پا وجود داشت.نمی فهمم که چرا پیش از هر وقت دیگری که به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد:زمانهایی که تو یک جفت جای پا دیدی،جای پای من بود که تو را در سخت ترین شرایط به دوش می کشیدم.

بنده بسیار عزیزم،من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 3:18 توسط مصطفی| |

اگر مقصد پرواز است،قفس ویران،بهتر،پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند،از ویرانی لانه اش نمی هراسد...

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:37 توسط مصطفی| |

بپندارما این است که ما مانده ایم وشهدا رفته اند،اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است وشهدا مانده اند...(شهید آوینی)www.aviny.com

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:29 توسط مصطفی| |

شهید چمران:من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبی باشم،دست از گناهانم بشویم،قلب خود را یکسره تسلیم خدا کنم،از دنیا و مافیها چشم بپوشم،آری تنها لذت خویش را در آب دیده قرار دهم.

من روزگار کودکی خود را در بزرگواری وشرف و زهد و تقوی سپری کرده ام،من آدم خوبی بوده ام باید تصمیم بگیرم که من بعد نیز خود را عوض کنم،حوادث روزگار آدمی را پخته می کند و حتی گناهان مانند آتش آدمی را می سوزاند.

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:22 توسط مصطفی| |

مرا پرسی که چونی،چونم ای دوست         جگر پردرد و دل پر زخونم ای دوست

حدیث عاشقی بر من رها کن                      تولیلی شو که من مجنونم ای دوست

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 1:7 توسط مصطفی| |

بی تو مهتاب شبی از کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ،خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتولبریزشد از جام وجودم

شدم آن کودک دردانه که بودم...

در نهانخانه ی جانم

                گل یاد تو درخشید

                                 عطرصد خاطره پیچید(مشیری)

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:54 توسط مصطفی| |


Design By : Night Skin