شاهد باش!شاهد باش!
همچون ابراهیم
اسماعیلم
اسماعیل درونم
اسماعیل عزیزم
اسماعیل وجودم
اسماعیلم را قربانی عشقم به تو کردم
حالا میسوزم
سوزشی عجیب،سوزنده تر از آتش،آتش عشقت
و به روزگار خودم می اندیشم
که ابراهیم ها و اسماعیل ها چه عاشقانه هر روز به قربانگاه پا می گذارند......................
من تنها نیستم
من تو را دارم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پ.ن:این وبلاگ به علت بغض های در گلو مانده تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد...........
دلم را زنده کن!اعجاز!اعجاز!
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک نفس پرواز!پرواز!
.........
..............
........................و باز
همه چیز،یعنی خدا
.............
....................
..........................
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک،چک چک...چکار با پنجره داشت؟
..............و !
نقش می بندد بر قلب عاشقان،نام خدا............مهربون
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک،دچار آبی بی کران باشد
چه فکر نازک غمناکی....
پ.ن:آری
تنها مانده ایم
آیا کسی هست یاریمان کند؟
آیا می گذارند شیرینی سیب سرخ سهراب را بچشیم؟
و من شاید بدانم با هم بودن همان سیب سرخ شیرین است.....
دوستم مرتضی
بهش سر بزنین
اشک خشک